در انجماد فصل هايي كه نبوده اي
با خاطرات مبهم يك قبر در سفر . .
تا كاج سايه ي سرت؛ آواز جغدها!
دستِ دلِ خورشيد را از شعر من ببر!
از سينه خيز كوه كه پايين نيامدم
از تارهاي چشم كسي ليز خوردم و . .
بايد مچاله مي شدي تا چاله ات شوم
هي دست توي صورتم . . با جيغ بردم و . . :
"بشكن، بزن، بمير! منو از خاطرت ببر"
""هولم نكن، مي ترسم
از قبراي روبروش""
"اين آخريشه، جمجمه ش، دندوناي طلاش"
""انگار قبل مردنش،
غم مونده توو گلوش""
از سايه هاي پشت سرم خيس مي شدي
از برق خنده هاي كسي توي گوش هام :
"بوي بزاق مُرده هنوز توي مغزمه"
فكر غليظ رد شدن از مرز اتّهام . . .
روح كسي جا مانده در جيبم كه بعدِ تو
مي ترسم از لباس هاي خواب خانه ام
با فاتحه پيوند خوردم توي آينه
بن بست خاطرات تو . . در چال چانه ام!
90/9/21